تبليغاتX
..مینویسم به یاد کسی که به یادم نیست...

..مینویسم به یاد کسی که به یادم نیست...

ببین،....ببین که دست من هرجا رسید از تو نوشت...

این وبلاگ توسط گروه اسی هکر هک شده

+ نوشته شده در  85/06/06ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط من و تو  | 

( السلام عليك يا ابا عبد ا لله الحسين )

ميلاد با سعادت آقا امام حسين ( ع ) رو به همه دوستاي مهربون و با صفاي خودم تبريك ميگم

اميدوارم به حق اين شب عزيز كه آقا رو قسم ميدم به سر بريده آقا ابولفضل العباس هيچ كس و نا اميد

و دست خالي از دم خونش بر نگردونه... سربلندي همه شما عزيزان دوستاي خوبم رو امشب از آقا ميخوام

من ارادت خاصي به آقا امام حسين (ع ) دارم و ازش ميخوام فقط منو ببخشه فقط رو ز قيامت شفاعت منو كنه همين

آقا امام حسين (ع) امشب و نميخوام از دست بدم تو رو بزرگيت تو رو به پهلوي شكسته مادرت خانوم فا طمه الزهرا

منو دوستاي خوبم نفيسه .. فاطمه .. ساجده ..آرمان.. رضا.. علي.. سعيد.. محمد .. سهراب و تمام اون كساني كه من حتي

 

اون رو نميشناسم و به من اظهار لطف دارن ..و پدر مادر با گذشتم .. رو فراموش نكن ... التماس دعا...

        ستاره غریب

                

+ نوشته شده در  85/06/06ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط من و تو  | 

دوستان گلم فاطمه و ستاره عزیز

 

دوستان عزيز من تقريبا دو سال پيش در چنين روزهايي بود كه دو دوست خوب پيدا كردم اول همكار خوبم در اين وبلاگ و دوم عزيز دلم فاطمه خانم اين شعر رو تقديم مي كنم به هر دوي اين عزيزان كه حتي فكر نبودنشون تنم رو مي لرزونه هر دو موفق وپيروز باشيد و هميشه پايدار در كنارم دوستتون دارم

+ نوشته شده در  85/06/05ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط من و تو  | 

باغچه نسترن

 

 

از حرف رفتن تو گر مي گيره وجودم          ميلرزه ساقه دل مي ترسه تار و پودم

از حرف رفتن تو چشم ستاره باريد             از ترس بي تو بودن شبا نمي شه خوابيد

مي گي اگه نزارن بهتره كه جدا شيم            بهتره دل نبنديم بهتره بي وفا شيم

حتي اگه نزارن از تو جدا نمي شم               دل به كسي نمي دم نه بي وفا نمي شم

اون شاخه تكيده كه پيش نسترنهاست          تو شهر گرم چشمات مثل هميشه تنهاست

بمون كنار باغچه ات آب بده دونه هارو      ببين گرفته طوفان ساحل گونه هامو

نگو اگه نزارن نگو بيا جداشيم                  بيا به خاطر عشق تو دست شب فدا شيم

از فكر رفتن تو گر مي گيره وجودم          نفس مي گيره بي تو مي شكنه تار و پودم

+ نوشته شده در  85/06/05ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط من و تو  | 

شاهوار دات نتاین وبلاگ توسط ستاره غریب و نفیسه نوشته و تهیه میشود...اینم یه عکس زیبا از طبیعت شهرمون
+ نوشته شده در  85/06/05ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط من و تو  | 

مثل ابرا كه ميبارن رو زمين             تك و تنها مثل يه كوه دلم

مثل موج غريب روي آب                  تو هجوم غم و اندوه دلم

پشت اين پنجرهاي شيشه اي         كه نفس آيينه ها جون مي گيره

دل دريايي من وقتي بياي                بوي بارون بوي دريا مي گيره

يه نفر منتظره تو جاده ها                 يه مسافر يه شكسته يه غريب

همه در ها رو بستن روي اون            حتي لبخند شكوفه هاي سيب

توي اين شهر پر از ظلمت و درد         من به دنبال نفسهاي توام

توي اين مزرعه غصه و غم                 من به دنبال جاي پاي توآم

حالا هر شب مثل شيون غروب           ميشينم ثانيه ها رو مي شمرم

اگه اين كوچه چراغوني نشه              فكر رفتن از اينجا مي كنم

+ نوشته شده در  85/06/05ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط من و تو  | 

آدم اهني

 

 

  

 

دلم مي خواد صدات كنم                         بگم هنوز مال مني

اما تو بي تفاوتي                                  مثل يك آدم آهني

يه ذره احساس نداره                             قلب تو كه آهنيه

اين زندگي براي تو                              زندگي ماشينيه

نه مي دوني شادي چيه                          نه دركي از غصه داري

نه عاشقي سرت مي شه                         نه دل سپردن به كسي

منو يه ماشين مي بيني                           كه واسه تو كوك شدم

اگه اطاعت نكنم                                   خراب شدم يا بي خودم

فكر مي كني كه آدمها                           همه بايد سنگي باشن

فقط به فكر خودشون                            با هر كسي رنگي باشن

نمي دوني كه دل چيه                           عاشق و دلداده كيه

فكر مي كني كه عاشقي                       فريبه يا يه بازيه

  





+ نوشته شده در  85/06/04ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط من و تو  | 

خردمند چینی پیری در دشت پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.پرسید:چرا می گریی؟

چون به زندگی ام می اندیشم،به جوانیم، به زیبایی که در آینه می دیدم، و به مردی که دوست داشتم.خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است.می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.

مرد خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد ،به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید.و پرسید:در آنجا چه می بینید؟

خردمند پاسخ داد:دشتی از گل سرخ.خداوند،آنگاه که قدرت حافظه را به من بخشید،بسیار سخاوتمند بود .می دانست در زمستان ،همواره میتوانم بهار را به یاد آورم...و لبخند بزنم.

   





+ نوشته شده در  85/06/04ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط من و تو  | 

در جستجوی سکوتم ....

      سکوتی شایسته برای گریستن....

                                                                برای تو

+ نوشته شده در  85/06/03ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط من و تو  | 

کاش
+ نوشته شده در  85/06/03ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط من و تو  | 

..............مگه نه

تو برام يه آشنايي مهربوني مگه نه

واسه من عمري دل نگروني مگه نه

گاهي شيريني اشكامو به يادم مياري

مثل لبخند پس از گريه مي موني مگه نه

آرزوته واسه من دستاتو بالا بزني

خيلي دلواپسي خودت مي دوني مگه نه

مي خوايي از همسايه ها اشكاتو پنهون بكني

اما چشات نمي ذارن نميتوني مگه نه

تا سحر منتظري صداي پام بشنوي

داري بد جوري برام دل مي سوزوني مگه نه

همه جا رو زير پا گذاشتم نديد مت

يه گل بي نام ونشوني مگه نه

اگه پيدات بكنم باهات مي منونم مي دوني

اگه پيدام بكني باهام مي موني مگه نه

حتي پاييز تو هم بر از خاطره بود

مثل من منتظر فصل خزوني مگه نه...

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط من و تو  | 

می خوامت این خلاصه تموم حرفهای دنیاست

می خوامت این خلاصه تموم جرم های عاشقونه دنیاس

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط من و تو  | 

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط من و تو  | 

گل مريم من شب خوشبختي تو خواهم مرد

دوست دارم تو خوشبخت شوي و من از آن طرف

كوچه تان شاهد اين شب باشم واقعا شيرين است مرگ آن هم

شب خوشبختي تو ....

شمارش معکوس تا روز ؟...

+ نوشته شده در  85/06/01ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط من و تو  | 

به یادم نیست

+ نوشته شده در  85/06/01ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط من و تو  | 

+ نوشته شده در  85/05/31ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط من و تو  | 

در سرمای سخت زمستان روسیه، در دهکده های کوچک، شبانگاهی دهقانی از مزرعه به خانه اش می رفت. ناگهان پرنده ای دید که از فرط سرما به زمین افتاد و در حال مرگ است.
دهقان پرنده را برداشت و گرم کرد. اما چون پرنده به حال آمد، سرگردان ماند که با او چه بکند؟ از قضا، گله ای از آن حوالی می گذشت. یکی از گاوها سخاوتمندانه بر زمين تپاله ریخت
.
دهقان پرنده را در درون تپاله گذاشت تا گرم بماند و صبحگاهان به پرواز درآید و خود به راهش رفت. چند دقیقه بعد، دهقان دیگری از راه رسید و صدای پرنده را که شادمانه در گرمای تپاله جیک جیک می کرد، شنید
.
او را گرفت، سرش را برید و بدن بی جان او را برای صرف شام به خانه برد

«
آنتونی کاوندیش»، سپس نوشت
:

1.
گمان نکنید هر که شما را در کثافت فرو می برد، دشمن شماست.
2.
گمان نکنید هر که شما را از کثافت بیرون می کشد، دوست شماست
.
3.
هر گاه در کثافت فرو رفته اید، بی خود سر و صدا و هیاهو نکنید
!

+ نوشته شده در  85/05/30ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط من و تو  | 

وقتي خدا به تو ميگه : باشه... !

دقيقاًهمون چيزي رو که ميخواي به تو ميده.

وقتي ميگه : نه ! ...

يه چيز بهتر به تو ميده.

و وقتي ميگه : صبر کن...

داره بهترين چيز رو براي تو آماده ميکنه...

+ نوشته شده در  85/05/30ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط من و تو  | 

 

مونده از نبودنت يه كوه ماتم واسه من

كاش تو خاطرات كمي خورده بودي غم واسه من

اگه با من بودي و عصاي دستم مي شدي

هر كي از راه ميرسيد نمي شد آدم واسه من

بس كه من شبا برات گريه و زاري ميكنم

دلشون پر از غم ستاره هم واسه من

بيا قسمت بكنيم هر جوري كه دلت ميخواد

همه گلها واسه تو يه شاخه مريم واسه من

+ نوشته شده در  85/05/30ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط من و تو  | 

روزي از روز ها مبادا

دوباره قاب نگاهت را به ديوار زمان خواهم كوبيد

تا رهگذاران اين سردابه بدانند نقاشي نگاهت سبكي

مختوم دارد

+ نوشته شده در  85/05/29ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط من و تو  |